راز سخن

یک آسمان بودم...

یک آسمان بودم مرا پیدانکردند

یک آسمان بودم مرا پیدانکردند
یک پنجره سمت نگاهم وا نکردند
می خواستند این جا بمیرم.. نا رفیقان!
این ظلم را در حق من حاشا نکردند!
ابری شدم.. باران شدم.. طوفانی و خیس!
این ابر ها هم خوب با من تا نکردند
فرصت نکردم عشق را لبخند باشم
وقتی که حتی از خدا پروا نکردند
دیری ست بر پای دلم زنجیر بستند
دیوانه ام می خوستند اما نکردند
پوسیده م در کنج این دیوار وحشت
یک آسما ن بودم مرا پیدا نکردند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.