راز سخن

خاطرات رویایی

بلور قلب من امشب هزار باره شکست

بلور قلب من امشب هزار باره شکست
هزار بار رسیدم به کوچه ای بن بست
هجوم درد به باغ دلم خزان بارید
و بغض بی کسی ام در گلودوباره نشست
برای یافتنت کوچه کوچه می گردم
اگرچه راه درازست و جاده تاریک است
وباز بند زن _این خاطرات رویایی_
برای بند زدن آمد و به دل پیوست
دوباره جاده و تصمیم و این دل خسته
اگر چه باز رسم من به کوچه ای بن بست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.