راز سخن

شمارهٔ ۸۸

با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش

با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش
گر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش
ما را به درد ما بگذار ای طبیب درد
خوش خاطریم ما ز دل دردمند خویش
زاهد تو راست سایه طوبی و باغ خلد
ما و کنار آبی و سرو بلند خویش
دل را خلاص نیست ز زنجیر زلف تو
آه ار کنی به گردن جان هم کمند خویش
شد خاک راه تو سر پر شوق شاهدی
گه گه بتاز بر سر خاکش سمند خویش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.