راز سخن

شمارهٔ ۶۹

درد تو جان من به جز این تن نمی‌کشد

درد تو جان من به جز این تن نمی‌کشد
این بخیه غیر رشته و سوزن نمی‌کشد
دل را اگر چه نزد رقیبان بود دوا
سازد به درد و منت دشمن نمی‌کشد
بی‌سرو قد و سبزه خط و گل رخت
دل سوی باغ روضهٔ رضوان نمی‌کشد
روی تو آفتاب و به هرجا کشید تیغ
من سوختم ز حسرت و بر من نمی‌کشد
تا شاهدی به دیدهٔ دل دید روی یار
منت دگر ز دیدهٔ روشن نمی‌کشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.