راز سخن

شمارهٔ ۶۸

یار بر من دود دل‌ها می‌کشد

یار بر من دود دل‌ها می‌کشد
لشکری از فتنه بر ما می‌کشد
کرده است از زلف بس قلاب‌ها
تا دل خلقی به هرجا می‌کشد
نوش دارویی ز لعلش خواست دل
زانکه زلف او به سودا می‌کشد
ای بسا سرها که سازد پایمال
طرهٔ مشکین که در پا می‌کشد
دست قدرت کرد ماه عارضش
خط مشکین را چه زیبا می‌کشد
شاهدی چون یاد می‌آرد لبش
میل جان او به صهبا می‌کشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.