راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۲۳۵

صدهزار آئینه دارد یار من

صدهزار آئینه دارد یار من
می نماید در همه دلدار من
دیدهٔ من روشن است از دیدنش
باد دایم روشن این دیدار من
جز خیالش نیست همخوابی مرا
غیر عشقش نیست یار غار من
بلبل سرمستم و نالان به ذوق
روضهٔ رضوان بود گلزار من
من خراباتی و رند و عاشقم
خدمت معشوق من خمار من
او و من با همدگر باشیم خوش
لاجرم من یار او ، او یار من
نعمت الله گر نگشتی آشکار
کی شدی پیدا به تو اسرار من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.