راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۲۳۴

رحمتی کن بر دل و بر جان من

رحمتی کن بر دل و بر جان من
بوسه ای ده بر لب جانان من
مو به مو زلفت پریشان کرده ای
کفر زلفت می برد ایمان من
عشق تو گنج است و دل ویرانه ای
جای آن کنج دل ویرانه من
صاف درمان گر نباشد فارغیم
دُرد درد دل بود درمان من
پیش تو جان را مجال هست نیست
جان چه باشد تا بگویم جان من
در خرابات مغان رندان تمام
می خورند و می برند فرمان من
مجلس عشق است و ساقی در نظر
نعمت الله میر سرمستان من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.