غزل شمارهٔ ۵۰۹
خون دل از دیده بر رو می رود
خون دل از دیده بر رو می رود
آبروی ما به هر سو می رود
جمع گشته قطره قطره آب چشم
همچو سیلی سوی هر جو می رود
می رود دل بر در میخانه باز
آفرین بر وی که نیکو می رود
جان به جانان ده که جانان جان تست
جان چه کار آید تو را چو می رود
در بیابان فنا مرد خدا
بی سر و پا خوش به پهلو می رود
آفتابست او و ما چون سایه ایم
می رویم آنجا روان کو می رود
نعمت الله می رود در راه تو
در پیش می رو که نیکو می رود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.