راز سخن

شمارهٔ ۴۲۱

نگاه باده پرست تو برده از هوشم

نگاه باده پرست تو برده از هوشم
سودا سرمه چشم تو کرده خاموشم
تبسم لب تو تازه کرده داغ مرا
نمی شود نمکت سالها فراموشم
رسیده است رگ و ریشه ام به سنبل تو
به خدمتت ز غلامان حلقه در گوشم
به یک لباس همه عمر قانعم چون سرو
قبای تازه کشیدست رخت از دوشم
می رسیده ام و آب سرد ریخته اند
تمام آتشم اما فتاده از جوشم
چو سیدا نگشایم زبان عجیب کسی
نشسته قاصد غماز در بناگوشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.