شمارهٔ ۶۶
ای مونس جان من کجائی
ای مونس جان من کجائی
از دیده من چرا جدائی
چون دل دهدت که هر زمانی
صد باره به نزد من نیائی
در دل شغب و دغا چه داری
بی رحمت و بی وفا چرائی
از دور ببینمی پریشان
دندان چه زنی و لب چه خائی
خود نیک نیامدت کزین سان
آید ز تو بوی بی وفائی
این ناز و تکبر تو تا چند
بازار غم ترا روائی
دانم تو که از بزرگواری
فرزند مهین پادشائی
دولت شه تا جور که دارد
میراث ز خوی مصطفائی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.