لیلیاش نام نهادی
دختری زادهای از عشق و جنون معجونا
دختری زادهای از عشق و جنون معجونا
لیلیاش نام نهادی که شوم مجنونا
دختری زادهای آمیختهٔ قند و عسل
کز شکرخنده کند حزن مرا محزونا
دختری زادهای آنگونه که در چاه افتم
غافل از چالهٔ آن گونهٔ گندمگونا
دختری زادهای از بهر من و حسرت خلق
مشتری در طلب ماه رخش مغبونا
دختری زادهای آنسان که خود از مادر خود
دست کم کم نبُوَد گر نبُوَد افزونا
دختری زادهای از جمع نقیضین، محال
یعنی از عشق و وفا ساختهای معجونا
دختری زادهای آنگونه که ماشاءالله
تا کنی الغرض اینگونه مرا مدیونا
دختری شوق وی اندر صدف شرم، نهان
دختری چشم وی از حجب و حیا مشحونا
دختری پاکتر از عصمت و خوشتر ز نشاط
مستتر از می و دیوانهتر از مجنونا
زادهای معجزه ور لاف نبوّت بزنی
من ترا میشوم از خیل حواریّونا
لیلیاش نام نهادی که شوم مجنونا
حبّذا مادر لیلی ز توام ممنونا
لیلیاش نام نهادی که کنی مجنونم
گرچه در عقل ندارم کم از افلاطونا
لیلیاش نام نهادی که به مجنون نرسد
من ولی میکنم این قاعده را وارونا
لای چرخ فلکت چوب گذارم ای چرخ
گر نگردد به مراد دل او گردونا
دندهات بشکنم ای چرخ اگر شاد کند
خصم میمون مرا طالع نامیمونا
گه به خوردت دهم آنسان که دلت را بزند
مزن ای حاسد بیچاره به دل صابونا
من نه مفعول جنونم که به لیلی نرسم
از چه افسانهٔ مجنون کندم افسونا؟
من نه چون قیس بنیعامرم از منفعلی
که گذارم ز غمش سر به سرِ هامونا
«نوفل» غیرت جوشآمده برشورانم
ریزم از «ابن سلام» متجاسر خونا
آید آن شب که به چنگ آرم و گیرم به دهان
ماه را هولهای از هاله به پیرامونا
تا که جاری بُوَد اندر رگ مجنون خونا
عشق لیلی ز درونش نرود بیرونا
گل گلزار منا لیلی اشعار منا
عشق کشدار منا یار منا خاتونا
چند پیچم به خود از عشق تو؟ چندا؟ چندا؟
چون نپیچم به خود از عشق تو؟ چونا؟ چونا؟
زلف پر پیچ و خمت را شدهام پاپیچا
تیرباران غمت را شدهام کانونا
چشم ما بیخته پروین ز پی پروینا
اشک ما ریخته جیحون ز پی جیحونا
دل به دریا زده قلاب نگاه افکندم
تا ز چشمان ترت صید کنم مضمونا
طبعم از روح تغزّل شده بود الکن، لیک
موسی شعر مرا عشق تو شد هارونا
کی بنا بود که خود سر زند از زن مردی؟
تا رسیدی و زدی تبصره بر قانونا
هاجر عشق تو منسوخ کند سارا را
همچو قرآن که از او نسخ شد انگلیونا
چشم سیرت که به گنج سخنم روشن شد
به پشیزی نخرد گنج زر از قارونا
عهد و پیمان تو از چامهٔ من محکمتر
قد و بالای تو چون خامهٔ من موزونا
از هر انگشت تو ریزد ژوزفینی به زمین
گرچه من نیستم آنگونه که ناپلئونا
منطقی نیست که مستی ز خمار آید لیک
نیست جز چشم خمار تو مرا افیونا
پنجهٔ ناز تو چون سر کشد از لاک هلاک
ناخن از خون دل صید کند گلگونا
مژه بل آلتِ قتاله و من مقتولا
چشم بل فتنهٔ فتانه و من مفتونا
هم عبارات تو شایستهتر از هنجارا
هم اشارات تو بایستهتر از قانونا
در خزان نود و دو، سه قدم مانده به دی
بیتها ساختمت در رَمَل مخبونا
وگر این نادره میدید نمیگفت بهار
«نوبهار آمد و شد گیتی دیگرگونا»
تا در انجیل رسد از پس متّی، مَرقُس
تا به قرآن دمد اندر پی تین، زیتونا
چشمم از حسن تو روشن شبم از چشم تو روز
چشم تو شبشکن و حسن تو روزافزونا
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.