راز سخن

تا داغ دوزخش

تا داغ دوزخش نخورد بر سُرین مرا

تا داغ دوزخش نخورد بر سُرین مرا
خوشتر که سجده مُهر زند بر جبین مرا
دل کندم از خدا و به دریای غم زدم
جایی نبرد قایق بی سرنشین مرا
هرجا قدم گذارم گورست و گور و گور
سرتاسر زمین شده میدان مین مرا
درخاک ریشه کرده و زنجیر کرده‌اند
این مارهای سرزده از آستین مرا
ای دل بیا و از قفس خاکدان بپر
با خود ببر پرندهٔ بی سرزمین مرا
حیفست طائری چو تو در خاکدان غم
با طعنه گفت حافظ خلوتگزین مرا
باری به دوش حضرت باری نبوده‌ام
کز عرش دوش خود بگذارد زمین مرا
چینی نبوده ام به جبین خدائیش
تا داغ های چین بزند بر جبین مرا
تیراجل! فرشته ی ابرو کمانیا!
یا موتُ هَیتَ لَک! بنشین در کمین مرا
تر کن لبی که چون لب شیرین رسیده‌ام
زان پیشتر که از دهن افتم بچین مرا
در آن نفس که همنفس غیر بینمت
باشد که باشد آن نفس واپسین مرا
آنی کنار آنی، آنی کنار این
ای دلربای هرزه شبی برگزین مرا
دنبال من کتاب خدا را ورق بزن
در آیه های سوره انسان ببین مرا
از او بگو که خواندم و چنگی به دل نزد
ترجیع رود و عود و می و حورعین مرا
حوّا گرفتم آهوی چین است، آه اگر
در قید بند آورد آهوی چین مرا
آغوش او بهشت برین است، وای اگر
در دوزخ افکند ز بهشت برین مرا
گویند بوسه از لب یارست انگبین
زهرست زهر از لب مار انگبین مرا
مشتی سُرین و سینه و ساقند ساقیا
سنگ ره است سینه و ساق و سُرین مرا
جز ظلم و ظلم وظلم و مگر جهل وجهل و جهل
خیری ز من ندیدی و دیدی امین مرا
دانم به دامنت نرسد گَرد روز و شب
دانی چها رود ز «شُهور و سِنین» مرا؟
تا کی شبم بخیر و خدایم نگاهدار؟
یارب نگه مدار دگر بیش ازین مرا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.