راز سخن

بخش ۶۱ - حکایت

بود در روم بلبل و زاغی

بود در روم بلبل و زاغی
هر دو را آشیانه در باغی
زاغ دایم بگرد باغ درون
می‌پریدی میان راغ درون
بلبلک شاد در گلستانها
می‌زد از راه عشق دستانها
زاغ را طعنه زد که خوش گویم
زشت‌رویی و من نکو رویم
زاغ غمگین شد و برفت از دشت
شاد بلبل به جای او بنشست
زاغ دلتنگ و بلبلک دل شاد
کودکی رفت و دامکی بنهاد
در فتادند هردوان ناکام
زاغ و بلبل به طمع دانه به دام
گفت زاغک به بلبل ای بلبل
گشتی آخر تو ساکن از غلغل
اندرین ره چه بلبل است و چه زاغ
مر فلک را چه مشعله چه چراغ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.