راز سخن

بخش ۶۰ - حکایت

خواست وقتی ز عجز دینداری

خواست وقتی ز عجز دینداری
از یکی مالدار دیناری
آنگهی مالدار بی‌هنجار
مُهر بر لب نهاده دل مردار
یک دو بارش چو گفت سایل راد
مالدار این چنین جوابش داد
گفت اگر حق‌پرستی ای تن زن
دین و دنیی ز حق طلب نه ز من
گفت دین هست نیک و دنیا رد
نیک ازو خواهم و ز تو بد بد
که مرا گفته‌اند از پی دل
حق ز حق خواه و باطل از باطل
چون تو بر باطلی و من بر حق
از تو جویم نصیب خویش الحق
زانکه نفس ارچه گوهریست شریف
کار او باطل است و رای سخیف
دل بدو داده‌ام که حق پرورد
بازگردد به سوی حق پر درد
دین نیابی گرت غم بدنست
زانکه کابین دین طلاق تنست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.