راز سخن

ولدنامه

بخش ۱۳۸ | ولدنامه | سلطان ولد

هرچه زان خوش شوی وافزائیگرد آن گرد اگر تو دانائی
ور بود عکس این گریز از آنجنس تو نیست آن یقین میدان
گرچه نان نیست جنس آدمیانظاهراً لیک هست قوت جان
پس ازین روی جنس آدمی استهرکه اینرا نداند از کمی است
جنس از جنس خود بیفزایدزان سبب پیش جنس می ‌ آید
آب از آب میشود افزونعقل گردد ز عقل هم موزون
هرکه از جنس خود گریزان استچون خزان برگ خویش ریزان است
نیست لازم تجانس از ره ذاتجنس آب است و خاک از آنکه نبات
همه از آب پرورش دارندنیک و بد گر گل ‌ اند و گر خاراند
باد همجنس آتش است بدانزانکه از باد میفزاید آن
نی که پیوسته است جان با تنهیچ ماند بتن بگو با من
نور چشمان بپیه شد مقروننور دل هم درون قطرۀ خون
شادمانی درونۀ گردهبین که چون است جایگه کرده
نیست مانند گرده با شادیلیک جنس آفریدشان هادی
همچنان غصه را درون جگرعقل را در دماغ و کله و سر
نی که بیچونشان تعلقهاستدانش آن بعقل ناید راست
همچنین یار شد بجان جانانگش ت ه در قطره ‌ ای نهان عمان
پیش آن قطره ‌ ای که بحر در اوستآسمان و زمین کم از یک جوست
ای خنک آنکه جنس خود جویددر پی جنس خود ز جان پوید
هر کرا اینچنین بود حالشدر ترقی است جمله احوالش
زین سبب گفت شاه دینداراندور از اغیار شو نه از یاران
پوستین را برای دی سازندچونکه آید بهار اندازند
جوی در مثنویش این را زودتا بری بی زیان هزاران سود
خلوت از غیر جنس میبایدورنه از جنس جان بیفزاید
عقل با عقل چون در آمیزندعلمهای شریف انگیزند
نفس با نفس چون شوند قرینعکس آن مکرها کنند دفین
سایۀ عاقلی طلب از جانکاندر آن سایه است امن و امان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.