راز سخن

ولدنامه

بخش ۹۹ | ولدنامه | سلطان ولد

شد مریدش ز جان و سر بنهادهمچو مرده بپیش او افتاد
پیش او چون بمرد زنده اش کردگریه ‌ اش برد و کان خنده ‌ اش کرد
گشت غم راوعین شادی کرددیده ‌ اش را گشاد و هادی کرد
درد دردش کشید چون مردانتا ابد زنده ‌ اند پر دردان
مرد بی درد دان که مرده بوددائماً همچو یخ فسرده بود
درد در جان نشان زندگی استدرد پیش خدای بندگی است
نیست بنده هر آنکه دردش نیستمشنو از کسی که گردش نیست
هر کرا درد بیش پیش بودمرد بی پا چگونه راه رود
اندرین راه درد باشد پاآنچنان پ ا برد ترا بسما
مرد بیدرد زشت جان داردمرد بی درد کی امان دارد
مرد بی درد زندۀ مرده استدر تن خنب مانده چون درد است
تن ز جان زنده است جان از دردمرد بیدرد را مخوانش مرد
حامله کی بزاد بیدردیلشکری کی شکست نامردی
وصل بی درد و غم محال بوددل افسرده بی وصال بود
مرغ جان راست درد چون پر و بالمرغ بی پر کجا رسد بمنال
گریه و سوز و ناله کن افزونتا رهاند ز چون ترا بیچون
زانکه حبس است عاشقان را چونجهد کن تا روی ز حبس برون
اندرین گفت کی رسد هر دونچون ز عشق است دور افلاطون
بود در خدمتش بهم نه سالتا که شد مثل او بقال و بحال
همسر و سر شدند در معنیزانکه یکدل بدند در معنی
ناگهان سید از جهان فناکرد رحلت سوی سرای بقا
ماند بی او جلال دین تنهاروز و شب کرد روی سوی خدا
خواب و خور را در آن هوس بگذاشتعلم جستجوی را افراشت
پنج سال اینچنین ریاضت کرداز سر صدق و سوز و ناله و درد
عمل و درد را چو کرد قرینرفت همچون ملک بچرخ برین
بیعدد شد کرامش پیداپیش هر پیر و نزد هر برنا
ده هزارش مرید بیش شدندگرچه اول ز صدق دور بدند
مفتیان بزرگ و اهل هنردیده او را بجای پیغمبر
خاص و عامش مرید و بنده شدندچون نبات از بهار زنده شدند
وعظ گفتی ز جود بر منبرگرم و گیرا چو وعظ پیغمبر
سرهای نهفته را گفتیهر زمان صد هزار در سفتی
صیت خویش گرفت عالم راکرد زنده روان آدم را
گشت اسرار از او چنان مکشوفهر مریدش گذشت از معروف
در چنین دعوت و بحق مشغولعاشقان را مراد از او بحصول

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.