راز سخن

ولدنامه

بخش ۹۸ | ولدنامه | سلطان ولد

شست بر جاش شه جلال الدینرو بدو کرد خلق روی زمین
چون پدر گشت زاهد و داناسرور و شاه جملۀ علما
مفتی شرق و غرب گشت بعلماز جهان جهل در نوشت بعلم
علم دین احمدی افراختهر که آن داشت مرورا بشناخت
که پدر اوست و ز پدر افزونحرکاتش ز یکدگر موزون
بیقراران شدند از او ساکنهمه در ظل او ز خوف ایمن
داد با هر کسی عطای دگرشد از او یک چو ماه و یک چون خور
وان کسی کو نداشت آن گوهرمر ورا کرد بی فلک اختر
از عطاهاش کس نشد محرومبرد محمد از او وهم مذموم
داد با هر یک آنچه لایق اوستهمه ره برده در حقایق دوست
آن عطا در زبان نمیگنجدتن من زین سبب همیرنجد
میکنم قصه ها که بنمایمزان نمودم دمی بیاسایم
چونکه دستور نیست از یزدانکه رسد هر تنی بعالم جان
خواه و ناخواه گشته ‌ ام راضیکرده ‌ ام ترک حالی و ماضی
نیست این را نهایت و آغازسوی آن قصه رو گذر از راز
مدتی چون بماند در هجرانطالب شیخ خویش شد برهان
گشت بسیار و اندر آخر کارداد با وی خبر یکی ز کبار
گفت شیخت بدان که در روم استنیست پنهان بجمله معلوم است
این طرف عزم کرد آن طالبعشق شیخش چو شد بر او غالب
آمد از عشق شیخ خود تازانبا هزاران تبختر و نازان
گشته از شیخ پر چو جام از میهمچنان کز شکر شود پر نی
چونکه شادان بقونیه برسیدشیخ خود را زشهریان پرسید
همه گفتند آن ک ه میجوئیهر طرف بهر ا و همیپوئی
هست سالی که رفت از دنیارخت را برد ب از در عقبی
جسم خاکیش رفت اندر خاکجان پاکش گذاشت از افلاک
گفت سید که شیخ اندر ماستهمچو روغن نهان شده در ماست
عین شیخم ز من نماند اثرهیچ دیدی شکر جدا ز شکر
آب اگر در هزار کوزه بودعاقل از کوزه ها زره نرود
آب جوید ز کوزه تا بخوردتشنه در نقش کوزه کی نگرد
مؤمنان را ازین سبب یک خواندکه بر آن جمله نور خویش افشاند
چونکه ما عاشق خدای خودیمهمه زین رو یکیم و بیعددیم
در محبت نگر گذر ز عددبیعدد بین جمال و لطف احد
نیست این را نهایت و آخرباز گو تا چه گفت آن فاخر
کرد آغازو گفت جلوه کنانکه منم شیخ بیخطا و گمان
خلق را پس بخویش دعوت کردگشت از جان غلام او زن و مرد
شهر جمله مرید او گشتنددر درون تخم مهر او کشتند
همه گفتند توئی بهاء ولدبلکه هم سر سرو نور احد
در گمانشان نبود هیچ خطاصد چنان بود آن شه والا
گفت از آن پس بشه جلال الدینگرچه در علم نادری و گزین
لیک بدو الد تو صاحب حالجوی آن را و در گذر از قال
قال او را گرفته ای بدو دستهمچو من شو ز حال او سرمست
تا تمامت تو وارثش باشینور اندر جهان چو خور پاشی
وارث والدی تو اندر پوستمغز من برده ‌ ام نگر در دوست
از مرید پدر چو آن بشنیدگشت جان و بگرد تن نتنید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.