شمارهٔ ۴۴۵
از آن زمان که غم او گرفته جای خیال
از آن زمان که غم او گرفته جای خیال
دگر به گوشهٔ دل کم رسیده پای خیال
به روز وصل دلم صاف تر ز آینه بود
فراق یار مرا کرد آشنای خیال
به فکر گوی سخن گر مراد می خواهی
که زر شود سخن مس ز کیمیای خیال
چه فکرها که نکردم نمی رسد چه کنم
به غیر پنجهٔ دل دست کس به پای خیال
به فکر نفی سوای تو بسکه گردیدم
نیافتیم در این خانه ماسوای خیال
به هر خیال که رفتم گرفت دردسرم
نشد موافق طبع دلم هوای خیال
جهان اگرچه خیال است لیک حضرت حق
نیافریده سعیدا تو را برای خیال
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.