راز سخن

شمارهٔ ۵۴

با تهی دستی علو همت است این از حباب

با تهی دستی علو همت است این از حباب
کاسه اش بر آب و هرگز تر نمی گردد ز آب
جوهر خود را نهان در طبع روشن کرده ام
با وجود آن که عریانم چو تیغ آفتاب
جوش مستی های باطن را چه داند محتسب
کی برد بو تا نریزد بر کنار خم شراب؟
در شکست دل از آن شادم که استاد ازل
کرده در مجموعهٔ تن این ورق را انتخاب
نشئهٔ بخت من و چشم سیاه او یکی است
هر دو همرنگند وحشی طبع و دایم مست خواب
ما نهال خود سعیدا ز آبرو پرورده ایم
خوش‌تر از چین جبین باشد به ما موج شراب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.