راز سخن

باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت شمارهٔ ۸

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق مغیب افتاد.

پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که: در این مدت قاصدی نفرستادی.

گفتم: دریغ آمدم که دیدهٔ قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مدهکه مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کندباز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.