راز سخن

باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت شمارهٔ ۷

یکی دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟

گفت: مشتاقی به که ملولی.

دیر آمدى اى نگار سرمستزودت ندهیم دامن از دست
معشوقه که دیر دیر بینندآخر کم از آن که سیر بینند

شاهد که با رفیقان آید، به جفا کردن آمده است؛ به حکم آنکه از غیرت و مضادّت خالی نباشد.

اِذا جِئتَنی فی رِفقَةٍ لِتَزورَنیوَ اِن جِئتَ فی صلحٍ فَأنتَ مُحارِبٍ
به یک نفس که بر آمیخت یار با اغیاربسی نماند که غیرت وجود من بکشد
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدیمرا از آن چه که پروانه خویشتن بکُشد؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.