راز سخن

مسخ

کرگدن داشت خوابِ بد می‌دید. خواب می‌دید مثل خرس شده

کرگدن داشت خوابِ بد می‌دید. خواب می‌دید مثل خرس شده
از خودش مثلِ شیر می‌ترسید. مثلِ... ترسید. مثل خرس شده؟
اولش گیج بود و می‌خندید. فکر می‌کرد اشتباه شده
اولش مسخ را نمی‌فهمید. بعد فهمید مثل خرس شده
گریه می‌کرد مثل یک اسفنج (توی دست کج سیمون دوبوار
خواند ونگوگ به گوش ژان پل سارتر: باس ببخشید؛ مثل خرس شده)
خلاصه کلی ناراحت بود تا از خواب پرید... یهو دید
واقعا به یه خرس گندهٔ پشمالو تبدیل شده
هیچ چاره‌ای نداشت اما غصه‌هاشو خورده بود توی خواب
پس بی‌خیال عزاداری شد
روز خودداری و شب‌ادراری، از مزایای خرس بودن بود
واسه همین شروع کرد به باله رقصیدن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.