سقوط
گردنی می افراشت
گردنی می افراشت
سرش از چرخ فراتر می رفت
آسمان با همه اخترهاش
بوسه می زد بر سرانگشتش
سکه ی خورشید
بود در مشتش ...
یک سر و گردن
گاه
نه کم از فاصله ی کیهانی ست
وز سرافرازی تا خواری
جز یک سر ِ مو فاصله نیست
او سری خم کرد
و آسمان ، با همه اخترهاش
دور شد از سر ِ او
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.