شمارهٔ ۳۶۹
گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزادهای
گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزادهای
تا به بساط عاشقی رخ ننهی پیادهای
منع هوای دل مکن ای گل بوستان مرا
زآن که تو هم در این هوا عمر به باد دادهای
بیش مگو به مردمان راز من ای سرشک خون
چون سبب این گناه شد کز نظر او فتادهای
از غم پای بستگی بیخبرند سرکشان
باز بدین صفت که تو دست جفا گشادهای
تا به لطافت لبش دم زدی ای شراب ناب
از سخن تو روشنم گشت که نیک سادهای
بار بکش خیالی و منّت تاج زر مکش
روز نخست این هوس چون که ز سر نهادهای
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.