راز سخن

شمارهٔ ۲۴۲

آتش اندر آب هرگز دیده ئی

آتش اندر آب هرگز دیده ئی
عنبر اندر تاب هرگز دیده ئی
چون دهان بر لعل شورانگیز او
پسته و عنّاب هرگز دیده ئی
شد نقاب عارضش زلف سیاه
شام بر مهتاب هرگز دیده ئی
سنبل پرتاب هرگز چیده ئی
نرگس پر خواب هرگز دیده ئی
نرگسش در طاق ابرو خفته است
مست در محراب هرگز دیده ئی
شد دلم مستغرق دریای عشق
ذرّه در غرقاب هرگز دیده ئی
در غمش خواجو چو چشم خونفشان
چشمه ی خوناب هرگز دیده ئی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.