راز سخن

شمارهٔ ۱۵ - وله

شبی ز درد شکم بیخبر بیفتادم

شبی ز درد شکم بیخبر بیفتادم
چنانک جامه ی جان چاک می زدم ز الم
چو آفتاب بر آمد شدم بنزد طبیب
که بهر ریش درونم بیان کند مرهم
طبیب گفت که خود را بهر طریق که هست
مجال ده بجانب خدایگان عجم
ز خوان او اگرت لقمه ئی بدست آید
بخور که نیست دوائی جز آن به درد شکم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.