راز سخن

غزل شماره ۲۳

جانا بیا که بی تو جهان جمله واله شد

جانا بیا که بی تو جهان جمله واله شد
بس دل ز داغ نرگس مستت گلاله شد
آماده است بزم به امید مقدمت
قد چنگ و اشک تار و دوچشمم پیاله شد
در در طفلیت تملک دلها وظیفه بود
بی حجت و کنون خط سبزت قباله شد
بودم امید بوسه ای از لب چشم تو
آن را به چاه غبغبت از وی حواله شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.