راز سخن

شمارهٔ ۱۳۰۴

الله الله بده بده می می

الله الله بده بده می می
هیچ غفلت مکن مکن هی هی
مونسِ روزگارِ ما ده ده
جانِ جان روحِ روحِ ما وی وی
هم به تریاک می‌شود ممکن
از لعابِ هلاهلِ حی حی
ما چو مجنون به پا فرو کردیم
درد را از محبتِ دل و می
محتسب آمده‌ست تا چه کند
قولِ او کی شنیده‌ام کی کی
راست برگویمت به رمز که گه
قصدِ خمَار می‌کند وی وی
گو عدم بر عدم چه می‌بندی
کی توان کرد کی زلا شَی شَی
اعتبار اعتبار کن دم دم
امتحان امتحان کن از کی کی
همه رفتند و زفت باقی ماند
بر سُرینِ زمانه‌شان کی کی
رو که رندانِ این زمان کردند
دفترِ صیتِ حاتمِ طی طی
ساقیا ساقیا نزاری را
الله الله بده بده می می

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.