راز سخن

شمارهٔ ۱۳۰۳

می بیار ای غلام حالی می

می بیار ای غلام حالی می
دفع سرما نمی‌کنی هی هی
در چنین شب که زمهریرِ هوا
می‌کند خشک در بدن رگ و پی
بر تنِ هوش‌یار در حمام
زخمِ سرما بیفسراند خوی
جز به گرمیِ آفتاب قدح
نرود سردی از طبیعتِ وی
به از این کی به کار خواهد شد
کی دهی پس به من نگویی کی
بده آبی که آن کند با من
که کند آتشِ روان با نَی
جانِ شیرین نزاری آورده‌ست
تا کنی جامِ تلخ بر سرِ وَی
دست او رد مکن بده بستان
بازخر جانِ او به جامی می

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.