راز سخن

شمارهٔ ۱۱۹۱

نه مهربانی و نه شفقت و نه دل داری

نه مهربانی و نه شفقت و نه دل داری
همین و هیچ دگر شوخی و ستم گاری
دم محبت و آن گه نشان برگشتن
خط مودت و آن گه زبان بیزاری
امید را به طمع تازه می کنم که فلان
ز روزگار من آگاه نیست پنداری
به پای بوس تو دستم نمی رسد شاید
زکبر اگر نگذارد دلت که بگذاری
تو پادشاهی و ما بندگان مملوکیم
چنان سری چه عجب گر به ما فرود آری
سر هزار نزاری فدای پهلوی یار
دریغ نیست سر عاشق از نگون ساری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.