راز سخن

شمارهٔ ۹۱

دردا که دوست هیچ رعایت نمی‌کند

دردا که دوست هیچ رعایت نمی‌کند
مردیم از عتاب و عنایت نمی‌کند
قربان تیر دشمن بدکیش گشته‌ام
این جور بین که دوست حمایت نمی‌کند
از دست هجر دیده غمدیده آنچه دید
جز با خیال دوست حکایت نمی‌کند
جانم ز دفتر غم جانان به نزد خلق
فصلی و باب هیچ روایت نمی‌کند
بی‌یار در دیار دلم شحنه غمش
کرد آنچه پادشاه ولایت نمی‌کند
دارم ز اشک و چهره بسی سیم و زر ولیک
وجهی است اینکه کار کفایت نمی‌کند
از دست دشمن است همه ناله حسین
ور نی ز جور دوست شکایت نمی‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.