شمارهٔ ۱۱۹۷
ندارم دل که دل بردارم از تو
ندارم دل که دل بردارم از تو
اگرچه هست بس آزارم از تو
گل وصلت به دست دیگرانست
نصیب آخر چرا شد خارم از تو
عزیز بس کسی بودم نگارا
کنون چون خاک باری خوارم از تو
بپرس از روی زرد و آه سردم
کنون چون گرم شد بازارم از تو
اگر یاری و دلداری چنین است
برو جانا که من بیزارم از تو
چرا باری نباشد بر درت بار
ولی بر دل بود بس بارم از تو
نهال قامتت خوش در برآمد
بحمدالله که برخوردارم از تو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.