شمارهٔ ۹۳۵
آنکه هرگز نرود یک نفسی از یادم
آنکه هرگز نرود یک نفسی از یادم
نکند یک شبی از وصل رخش دلشادم
خاک راهش شدم از آتش دل در غم او
برد آب رخم و داد کنون بر بادم
مرغ زیرک بدم اندر همه دانش لیکن
از قضا بین که در این دام بلا افتادم
نفسی بر من و بر حال دلم کن نظری
که گذشت از فلک سفله بسی فریادم
بی رخت گل چه کنم در همه بستان جهان
بی قد و قامت رعنات چو سرو آزادم
دادم از وصل ندادی و نهادی داغی
بر دل ای دوست بگو چند کنی بیدادم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.