راز سخن

شمارهٔ ۹۳۴

بتا تا مهر تو در بر گرفتم

بتا تا مهر تو در بر گرفتم
دل از مهر جهانی برگرفتم
مرا هجران تو از پا درآورد
ولی عشق رخت از سر گرفتم
نپنداری نگارا حاش لله
که بر جایت کسی دیگر گرفتم
به بوی زلف مشکین تو مستم
به یاد لعل تو ساغر گرفتم
شدم گمراه در ظلمات هجران
به بوی زلف تو ره برگرفتم
ز دیده گوهر هجران فشاندم
رخ دل را ز غم در زر گرفتم
چو گردم گرچه از دامن فشاندی
دگر ره دامن دلبر گرفتم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.