شمارهٔ ۶۸۹
هر دل که نه پردردست آن دل به چه کار آید
هر دل که نه پردردست آن دل به چه کار آید
وآنکس که نشد عاشق خود چون به شمار آید
مسکین دل تنگ من مشکن به ستم یارا
زنهار نگه دارش روزیت به کار آید
روزی اگر از دستم آید که به پاش افتم
یارب چه شبی باشد آن شب که نگار آید
گفتم به دل محزون خونست تو را روزی
زنهار تحمّل کن جوری که ز یار آید
نومید مشو ای دل شاید که نشاید بود
کاین اختر بخت من روزی به گذار آید
گفتم تو جهان داری گفتا به ولا ولله
آخر تو بپرس از وی از ماش چه عار آید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.