راز سخن

شمارهٔ ۵۵۹

گرم ز حال بپرسی دمی غریب نباشد

گرم ز حال بپرسی دمی غریب نباشد
ورم به وصل نوازی شبی عجیب نباشد
ز گلستان وصالت به غیر خار فراق
بگو چرا من بیچاره را نصیب نباشد
به شوق آن رخ چون گل اگر هزار بود
به زاری من دلخسته عندلیب نباشد
مگر به دولت وصلش دل من مسکین
ز هجر دوست به کان دل رقیب نباشد
محبّ صادقت از جان منم تو تا دانی
که جز غم تو مرا در جهان حبیب نباشد
به کام خاطر بدگو شدم ز هجرانت
گرم ز حال بپرسی دمی غریب نباشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.