راز سخن

شمارهٔ ۱۳۴

ساعتی از عشق تو بی غم نیم

ساعتی از عشق تو بی غم نیم
بیغم و اندوه تو یکدم نیم
صبر و دل و جان بتو دادم کنون
از همه محرومم و محرم نیم
این همه جان کنده ام از بهر وصل
هم ز غم هجر مسلم نیم
هیچ مبادم ز جهان خرمی
گر من از اندوه تو خرم نیم
سایه خود بر من بیدل فکن
کاخر ازین خاک زمین کم نیم
جور مکن بر دل من بیش ازین
گیر که من در همه عالم نیم
گفت که بوسه دهمت رایگان
نی که چنین خام طمع هم نیم
گویم مردم ز غمت گویدم
من چکنم عیسی مریم نیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.