راز سخن

شمارهٔ ۱۰۶ - نان به زر

گفتم چو بسته‌ام کمرِ بندگیِ تو

گفتم چو بسته‌ام کمرِ بندگیِ تو
بهر میانِ خویش ز جوزا کمر خرم
در خاطرم نبود که بر خوان دولتت
نان آنگهی خورم که به خونِ جگر خرم
لایق شناسی از کرم خود که بر درت
من جان به رایگان دهم و نان به زر خرم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.