راز سخن

شمارهٔ ۸۰

بر آفتاب سلسلهٔ پرشکن مپیچ

بر آفتاب سلسلهٔ پرشکن مپیچ
مشکین طناب بر ورق یاسمن مپیچ
زخمم زدی هزار ز یک نکته، ای رقیب
مانند مار این همه بر خویشتن مپیچ
بر تن شهید عشق تو را خونْ لباس بس
چون مردهٔ فسرده‌اش اندر کفن مپیچ
خواهم که سر نهی به کنارم به وقت خواب
امشب، خدای را، که سر از حکم من مپیچ
باشد دلا فسانهٔ آن زلف بس دراز
طوماروار در صفتش بر سخن مپیچ
بویش به هر مشام دریغ آید ای نسیم
مگْذر بر آن قبا و در آن پیرهن مپیچ
جامی! تو را کمال بس است این طریقِ خاص
در طورِ شعرِ خسرو و نظم حَسَن مپیچ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.