راز سخن

شمارهٔ ۴۶۸

روشن شبی که شمع شبستان من شوی

روشن شبی که شمع شبستان من شوی
ظلمت زدای کلبه احزان من شوی
جان ریختم به پای تو از چاک سینه کاش
پا در حریم سینه نهی جان من شوی
پاکان نیند درخور تو سینه ها کباب
من چون پزم خیال که مهمان من شوی
با باد همنفس نکنم سویت آه را
ترسم چو زلف خویش پریشان من شوی
حیرانیم خموش کند ورنه پیش تو
چندان کشم نفیر که حیران من شوی
چون طوطیان به شکر تو شکر شکن شوم
گر زان دهان و لب شکرستان من شوی
جامی نیم به ملک سخن خسروم خوش آن
کز خط خوب خواجه دیوان من شوی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.