راز سخن

شمارهٔ ۲۷۱

بتی که از همه پوشیده ماند لطف تنش

بتی که از همه پوشیده ماند لطف تنش
نگشته محرم او کس برون ز پیرهنش
شد آفریده زآب زلال در عجبم
که چون ز جامه ترشح نمی‌کند بدنش
بر او غیور چنانم که گر دلم فشرد
به صبر پای بپوشم ز چشم خویشتنش
دمید خط ز بناگوش او ازان آفت
نگاه دار خدایا حوالی ذقنش
نه آن خط است همانا که عنکبوت خیال
تنیده دایره مشک گرد نسترنش
خیال قامت آن لاله رخ سهی سرویست
که چاک دل صاحبدلان بود چمنش
گذر کن از سخن بوسه این نه بس جامی
که بگذرد سخنان تو بر لب و دهنش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.