شمارهٔ ۲۷۰
ای کرده ز حال من فراموش
ای کرده ز حال من فراموش
چون جان که کند ز تن فراموش
گفتم که بر تو قصه گویم
کین گونه مکن ز من فراموش
دیدم رخ تو ز دور و کردم
از قصه خویشتن فراموش
با جان کنیم زمانه کرده ست
از محنت کوهکن فراموش
هرجا که مسافریست کرده
در کوی تواز وطن فراموش
با بوی تو کرده جان یعقوب
از یوسف و پیرهن فراموش
کرده به هوای طرف بامت
مرغ چمن از چمن فراموش
جامی سخنت شنید و بر وی
شد قاعده سخن فراموش
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.