شمارهٔ ۹۹۷
آسوده دلا حال دل زار چه دانی
آسوده دلا حال دل زار چه دانی
خوان خواری عشاق جگرخوار چه دانی
شب تا به سحر خفته به خلوتگه نازی
بی خوابی این دیده بیدار چه دانی
هرگز نخلیده به کف پای تو خاری
آزردگی سینه افگار چه دانی
ای فاخته پروازکنان بر سر سروی
درددل مرغان گرفتار چه دانی
کار دل رندان بلا دیده بود عشق
ای زاهد مغرور تو این کار چه دانی
نادیده ز خاک ره او کحل بصیرت
با بی بصری لذت دیدار چه دانی
جامی تو و جام می و بیهوشی و مستی
راه و روش مردم هشیار چه دانی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.