راز سخن

شمارهٔ ۹۸۲

هر سر مو بر دل من گر زبانی داشتی

هر سر مو بر دل من گر زبانی داشتی
از غم عشق تو فریاد و فغانی داشتی
بستر راحت نخواهم ای خوش آن شبها که من
بر درت بالین ز خاک آستانی داشتی
داشتی معذور ناصح بی خودیهای مرا
گر چو من دل در کف نامهربانی داشتی
سرو را با قد رعنای تو بودی نسبتی
گر ز گل رخسار و از غنچه دهانی داشتی
گر به نقد جان توانستی خریدن وصل دوست
طالب وصل تو بودی هر که جانی داشتی
من به بیماری خود خوش بودمی گر زانکه تو
گوشه چشمی به حال ناتوانی داشتی
با دو روزه زندگی جامی نشد سیر از غمت
وه چه خوش بودی که عمر جاودانی داشتی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.