راز سخن

شمارهٔ ۹۸۱

سینه ام را چاک کن وآنجا درآی

سینه ام را چاک کن وآنجا درآی
خلوت خاص است در بگشا درآی
دل وثاق توست جانا دیده نیز
گر دلت آنجا گرفت اینجا درآی
خانه رنگین تماشا را خوش است
یکدم اندر چشم هم خون پالا درآی
گو بمیر از درد تنهایی رقیب
پیش تنها ماندگان تنها درآی
سرو نازی سرکشی از سر منه
جامی غمدیده گو از پا درآی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.