راز سخن

شمارهٔ ۷۸۷

شدم بهر تو خاک راه خوبان

شدم بهر تو خاک راه خوبان
یکی زین سو خرام ای شاه خوبان
ز خورشید رخت جز پرتوی نیست
فروغ عارض چون ماه خوبان
نباشد جز دلی آیینه آیین
نظرگاه دل آگاه خوبان
همین عشق است و بس بر موجب حسن
نکویی خواه عز و جاه خوبان
گرانی گو ببر جان زانکه کردم
حریم سینه منزلگاه خوبان
مرا از هر چه در عالم سری بود
نهادم آن هم اندر راه خوبان
ز دولتخواهی توست اینکه جامی
بود پیوسته دولتخواه خوبان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.