راز سخن

شمارهٔ ۷۰۶

دمی نگذرد کز غمت خون نگریم

دمی نگذرد کز غمت خون نگریم
ز وصلت جدا مانده ام چون نگریم
چو افزون شود دمبدم بی تو دردم
نه مردم اگر هم دم افزون نگریم
نبینم به طرف چمن سرو نازی
که از شوق آن قد موزون نگریم
نیارم گهی سوی لب جام باده
که بر یاد آن لعل میگون نگریم
ز لیلی مرا هیچ گه یاد ناید
که بر محنت و درد مجنون نگریم
نه خون جگر ماند نی آب دیده
نه از بیغمی دان که اکنون نگریم
نبینم گهی گریه زار جامی
که از دیده و دل بر او خون نگریم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.