شمارهٔ ۶۹۹
هر شب به پاسبان تو جان در میان نهم
هر شب به پاسبان تو جان در میان نهم
آنگه رخ نیاز بر آن آستان نهم
گفتی رخم ببین و به جان منتم بکش
فرمان برم به دیده و منت به جهان نهم
پای مرا به قید وفا استوار کن
زان پیش کز جفای تو سر در جهان نهم
شبها ز شوق روی تو با چشم اشکبار
بنشینم و نظر به مه آسمان نهم
هر غم که یابم از تو نهان سازمش به دل
وانگه بر او ز داغ تو مهر و نشان نهم
مپسند کز تو صید بود بهره مند و من
محروم وار چشم به تیر و کمان نهم
جامی ز شیخ صومعه نگشود سر عشق
آن به که رو به خدمت پیر مغان نهم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.