شمارهٔ ۶۳۹
چنین کافتاده دور از جان خویشم
چنین کافتاده دور از جان خویشم
چگونه زنده ام حیران خویشم
به وصلم گر نداری زنده این بس
که بینی کشته هجران خویشم
ندارد تاب مرهم سینه ریش
کرم کن زخمی از پیکان خویشم
ربودی دل ز من جان و خرد نیز
وز این پس در غم ایمان خویشم
ز سیلاب مژه شد خانه ام پست
خراب دیده گریان خویشم
سگم خوان و استخوانی ده کیم من
که خوانی میهمان بر خوان خویشم
بر آن در ناله کردم گفت جامی
مده دردسر از افغان خویشم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.