راز سخن

شمارهٔ ۶۱۹

من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایم

من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایم
ولی هرگز نمی بینم تو را چندان که می آیم
مرا زین در مران چون با سگانت بسته ام عهدی
که تا جان در تنم باشد بود خاک درت جایم
بگرید زار و گوید جان ازین مشکل توان بردن
جراحت های پیکان تو را با هر که بنمایم
اگر بوسیدن پای تو نتوان کاش بگذاری
که رخسار غبارآلود بر خاک رهت سایم
نشان پای من حیف است در کوی تو شادم کن
به یک وعده که از شادی نیاید بر زمین پایم
نیاید جز خیال عارضت پیش نظر چیزی
چو از خواب اجل روز قیامت چشم بگشایم
ز روی مردمی یکره بگو جامی سگ مایی
اگر چه آن چنان هم نیستم کین نام را شایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.